اینها افسوسهای تاریخی خواهند بود

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, مرداد ۳, ۱۳۸۹ و ساعت : ۹:۳۴
ارسال شده در قسمت : تاریخ, جامعه, سیاست

دو روز پیش پ.ک.ک، حزب کردهای مخالف در ترکیه اعلام کرد تحت شرایطی حاضر است که اسلحه خود را زمین گذاشته و دست از مبارزه مسلحانه بردارد. این حزب در همین حال به صورت ضمنی درخواست استقلال منطقه کردستان ترکیه را مطرح کرد. خواسته ای که طبیعتا برای دولتمردان ترکیه پذیرفتنی نخواهد بود و می تواند گره کور خشونت در مناطق کردنشین ترکیه را همچنان بازنشده باقی بگذارد.

در برابر کردهای ترکیه، کردستان ایران دست کم سه حزب شناخته شده دارد. حزب دموکرات کردستان با نزدیک به ۶۰ سال سابقه فعالیت، حزب کومله و در نهایت پژاک. در میان سه حزب کرد ایرانی تنها پژاک است که در مبارزات خود از اسلحه استفاده می کند و به نوعی همچنان به مبارزه مسلحانه اعتقاد دارد. با این حال هیچ یک از این سه حزب شناخته شده کردستان خواستار تجزیه ایران و جدا شدن کردستان نیستند. آنان خود را ایرانی می دانند و به تمامیت ارزی کشور پایبند هستند*. کردها حتی گاه پا را از این هم فراتر می گذارند و خود را «ایرانی»ترین قوم داخل کشور می خوانند. برخی منابع تاریخی که ریشه قومی کردها را به «ماد»ها می رساند نشان می دهد چنین ادعاهایی چندان هم بی پایه و گزاف نیستند. با این حال دولت مرکزی ایران هیچ گاه حاضر نبوده پای صحبت این احزاب بنشیند.

شاید مطالبات کردهای ترکیه دست کم در نگاه اول غیرقابل مذاکره به نظر بیاید؛ اما کردهای ایران با تاکید بر تمامیت ارزی کشور اولین گام اعتماد سازی را استوار برداشته اند. حتی اگر گروه پژاک را به دلیل مبارزات مسلحانه اش غیرقابل پذیرش بدانیم، دست کم دو گروه دیگر وجود دارند که اتفاقا ریشه دارتر و پرنفوذتر از پژاک هستند. من نمی دانم آینده مبارزات کردستان به کجا خواهد رسید. اما تمامی ترس من از زمانی است که گروهی در کردستان فریاد جدایی طلبی سر دهند، آنگاه است که تاریخ فرصت های امروزین ما را به دیده افسوس های ابدی خواهد نگریست.

«چهار کودک

ترک، فارس، عرب

و کرد

تصویر مردی را کشیدند.

اولی دست هایش را

دومی سرش را

سومی میانه و پاهایش را

و چهارمی

تفنگی بر دوشش»

(شعری از «شیرکو بی کس» – شاعر کرد و اهل سلیمانیه عراق با ترجمه سیدعلی صالحی)

پی نوشت:

* باز هم جمله تاریخی کاک «مصطفی بارزانی» را به یاد بیاورید که گفت: «هرکجا کرد باشد آنجا ایران است».

- از اینجا که من می نویسم ویکی پدیای فارسی فیلتر است. می خواستم به خیلی چیزها لینک بدهم که نشد.

* نوشته عیناً و نقل به مضمون از وبلاگ ” مجمع دیوانگان ” است.

ارسال به :
  •  Twitter
  •  Balatarin
  •  cloob 100゚
  •  Facebook
  •  del.icio.us
  •  Donbaleh
  • Digg
  •  Technorati
  •  Tumblr

تکرار تاریخ

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, تیر ۲۷, ۱۳۸۹ و ساعت : ۹:۵۲
ارسال شده در قسمت : تاریخ, جامعه, سیاست

پیش از رسیدن به پایان مطلب، حدس بزنید که تاریخ این نوشته به کی برمی‌گردد:

« در ایران تنها کسانی حقّ آزادی بیان و قلم دارند که مورد اعتماد کامل دولت باشند و همه‌ی این مواهب اهداشده را چشم‌بسته در اختیار قدرت حاکمه بگذارند. این امر نه تنها در مورد نویسندگان و شعرا بلکه در مورد مشاغل دولتی و غیردولتی نیز صادق است. برای کنترل اصناف اتاق اصناف، برای کنترل پزشکان سازمان نظام پزشکی و برای کنترل روشنفکران، نویسندگان و هنرمندان یک سازمان نه دهها سازمان است. با سازمانهای متعدّد سانسور یعنی سانسور چندمرکزی هر نوع جرأت و جسارت محکوم است. مهمتر اینکه کار را به جایی رسانده‌اند که هر روشنفکر و نویسنده و هنرمند خود، خویشتن را سانسور می‌کند. «موضوع» اوّلین قربانیست و بسیاری از موضوعات امکان ندارد مطرح شود و اگر جرأت لازم باشد نیز امکان انتشار ندارد. دستگاه، کارهای فرهنگی اصیل را توقیف می‌کند، امّا فرهنگ کاذب و بی‌ربطی برای مردم می‌سازد؛ جلوی یک فیلم هنری را می‌گیرد در عوض با سرمایه‌ی کلان سفارش ساخت فیلمهای تبلیغاتی قلّابی را می‌دهد. این مسائل تنها در امور فرهنگی و هنری جزو سیاست دولتی ایران نیست- که به طور قاطع قانون اساسی را نادیده گرفته-، بلکه در زندگی روزمرّه با مردم عادی نیز همین رفتار می‌شود. هر معترضی را «اخلالگر» و «خرابکار» و «اوباش» می‌نامند و نه تنها به هر متفکّری بلکه به مردم عادی کوچه و بازار که ضدّسانسور و خفقان و طرفدار آزادی هستند، لقب «عامل استعمار» و «نوکر خارجی» می‌دهند. بدین سان است که زندانها پر می‌شود و زندانهای تازه‌ای بنا می‌گردد و هر نوع تظاهرات دسته‌جمعی به شدّت با اسلحه مرگبار سرکوب می‌شود، با همه‌ی اینها، ملّت ستم‌دیده و شجاع ایران هر از چندگاه چندین و چند قربانی در راه آزادیهای قانونی و حقوق مسلّم خود می‌کنند.»

این چند سطر، بخشی از مصاحبه‌ی مطبوعاتی زنده‌یاد غلامحسین ساعدی در ۲۵ خرداد ۵۷ است، یعنی سی و دو سال پیش. گذشت زمان به چشم می‌آید؟

ارسال به :
  •  Twitter
  •  Balatarin
  •  cloob 100゚
  •  Facebook
  •  del.icio.us
  •  Donbaleh
  • Digg
  •  Technorati
  •  Tumblr

کرماشان خسته است

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, تیر ۲۰, ۱۳۸۹ و ساعت : ۲۱:۲۱

 

کرمانشاه شهر بزرگی است. به نسبت دیگر شهرهای ایران عقب افتاده هم نیست. یعنی گمان می کنم از پنج شهر بزرگ اصلی که صرف نظر کنیم، جزو سه شهر بزرگ کشور باشد. (ویکی پدیا می گوید نهمین شهر ایران است) اهالی کرمانشاه بر خلاف بسیاری دیگر از شهرهای سنتی کشور علاقه زیادی به تغییر و پیشرفت دارند. خیلی زود خودشان را با تغییراتی که به گوششان می رسد هماهنگ می کنند. یک جورهایی انگار گوش به زنگ هستند ببینند دیگرانی که جلوتر رفته اند چه می کنند که آنها هم یاد بگیرند. از این جهت یک جور تواضع مثبتی دارند. یعنی اهل تعصب بیجا نیستند. مثلا اینکه بدانند اهالی تهران فلان کار را می کنند، در خیابان که راه می روند فلان رفتار را انجام می دهند، فلان جور لباس می پوشند و برای مراسم جشن و یا سوگواری چه رسوماتی دارند، خیلی زود نظرشان جلب می شود. سریع شروع به محاسبه می کنند و اگر با دریافت های خودشان این تفاوت ها را مثبت عرض یابی کنند حتما تلاش می کنند که تغییر کنند. خلاصه اینکه به تناسب میزان صنعت و مشاغلی که در این شهر هست، آنچه یک مخاطب به عنوان فرهنگ عمومی در کرمانشاه با آن برخورد می کند کمی جلوتر است.

اما همه چیز کرمانشاهی ها هم کپی شده نیست. یعنی شهر بی ریشه و نتیجه صرف مهاجرت فرهنگی نیست. دست کم به «طاق بستان» و «کتیبه بیستون»ش اگر نگاه کنید متوجه می شوید که از دیگر نقاط کشور اگر قدیمی تر نباشد، نورسیده تر هم نیست. آنقدر قدمت دارد که حرف هایی هم برای خودش داشته باشد. از میان ویژگی های فرهنگی که در گوشت و خون کرمانشاهی جماعت رسوخ کرده، دو تا از دیگران بارزترند. اولی شعر و دومی موسیقی*.

 

مردم کرمانشاه شیفته شعر هستند. آنقدر که شعر می خوانند، کتاب داستان و رمان نمی خوانند. حتی بی سوادهای کرمانشاه هم شعردان های خوبی هستند، اگر شاعر نباشند! نشریات کرمانشاه همیشه صفحات ویژه ای برای شعر دارند. گاه می بینی در یک نشریه ۱۶ صفحه ای چهار صفحه کامل فقط به اشعار مخاطبان اختصاص پیدا کرده است. حال چه به زبان کردی و چه به زبان فارسی. (یک ویژگی دیگر کرمانشاهی ها هم این است که هر دوی این زبان ها را به یک اندازه دوست دارند و بر روی هیچ کدام تعصب ویژه ای ندارند)

 

از شعر که بگذریم، موسیقی کرمانشاه دیگر نیازی به معرفی ندارد. ریشه دار و تاریخی است. هرجا دیدید کسی «تنبور» به دست دارد تردید نکنید یا از اهالی کرمانشاه است، یا گذرش به آنجا افتاده و شیفته فرهنگش شده است. «سیدخلیل عالی نژاد» را کدام اهل دلی است که نشناسد؟ یا «کیخسرو پورناظری» با شاهکارهایی مانند «حیرانی»؟

 

میانگین هم بگیرید به سادگی خواهید فهمید که حتی موسیقی سنتی ایرانی هم کم مدیون کرمانشاهی ها نبوده است. برای اینکه شیفته «شهرام ناظری» شوید، الزامی ندارد که موسیقی سنتی را به صورت تخصصی دنبال کنید. «گروه کامکارها» هم از شناخته شده ترین گروه های موسیقی کشور است. خلاصه موسیقی بخشی از زندگی مردم کرمانشاه است. با این حال شاید باورش کمی دشوار باشد اگر کسی بخواهد به مشکلات اهالی موسیقی در کرمانشاه اشاره کند. به اینکه این شهر تا چه میزان از سالن های موسیقی محروم است و اینکه از اهالی کرمانشاه زیاد نیستند آنان که تجربه شرکت در یک کنسرت موسیقی در این شهر را به یاد داشته باشند.

 

همه اینها را نوشتم، تا اگر کسی به ذهنش خطور کرد که بپرسد، یا پیش از این با خود اندیشیده بود که ریشه این تناقض کجا است؟ که چرا شهری تا چنین حد شیفته و مستعد موسیقی به یکی از مراکز اصلی اهالی موسیقی کشور بدل نمی شود جوابش را نشانش بدهم: «حمله لباس شخصی ها به کنسرت حسام الدین سراج».

 

کرمانشاه متاسفانه یکی از مراکز اصلی گروهک های انصار حزب الله است. «اشک تلخ» را اگر نمی شناسید، بروید دعا کنید که هیچ وقت هم نشناسید وگر نه احتمالا روزی هزار بار دعا خواهید کرد به جان «حسین الله کرم» و «مسعود ده نمکی» و «حاج منصور ارضی». تا دیروزمان که مثلا همین اهالی موسیقی مایه افتخار مملکت معرفی می شدند وضعمان آن بود. وای به روزگارمان زمانی که آقایان عربده می کشند: «از امروز باید شاهد جنگ خیابانی ما با فساد باشید. این آغاز راه است و از امروز به بعد اجازه برگزاری هیچ کنسرتی را به هر قیمتی که شده را نخواهیم داد».

 

پی نوشت:

«کرماشان» گونه ای از تلفظ محلی «کرمانشاه» است.

* شاید اگر حکومتی غیراز حکومت مذهبی فعلی در این کشور حاکم بود، امروز رقص را هم باید در کنار این دو ویژگی قرار می دادم، اما چه کنیم که دستمان فعلا زیر سنگ است.

* مدتی است که تلفن مرتبط به اینترنت بنده قطع شده و با موبایل صفحات وب را مرور میکنم ، اگر جواب حرفهای دوستان را نمیدهم یک وقت حمل بر بی ادبی نگیرید.

ارسال به :
  •  Twitter
  •  Balatarin
  •  cloob 100゚
  •  Facebook
  •  del.icio.us
  •  Donbaleh
  • Digg
  •  Technorati
  •  Tumblr

کنسرت حسام الدین سراج در کرمانشاه

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, تیر ۱۴, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱۱:۳۳
ارسال شده در قسمت : جامعه, عمومی, فرهنگ, کرمانشاه


 

به اطلاع عموم دوستان و عزیزان می رساند به مناسبت مبعث پیامبر کنسرت بزرگ حسام الدین سراج در کرمانشاه در روزهای ۱۸ لغایت ۲۰ تیرماه به مدت سه روز برگزار می شود.

تلفن رزرو : ۰۹۱۸۶۸۶۰۲۸۶

لازم به ذکر است که تعداد بلیط محدود می باشد.

* این مراسم از سوی جمعیت امداد دانشجویی امام علی (ع ) برگزار می شود و تمامی عواید آن صرف خانواده های محروم کرمانشاهی خواهد شد.

 

 

ارسال به :
  •  Twitter
  •  Balatarin
  •  cloob 100゚
  •  Facebook
  •  del.icio.us
  •  Donbaleh
  • Digg
  •  Technorati
  •  Tumblr

آخر ِ کتاب !

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, تیر ۹, ۱۳۸۹ و ساعت : ۹:۰۸
ارسال شده در قسمت : ادب, جامعه, حال خودم, فرهنگ

به نظرم آخر کتاب ها همیشه متفاوت از اول آنهاست، چرا که در برخی از کتابها نویسنده در آخر ماجرا تازه موتورش گرم شده و نوشتنش روان. آخر ِ ماجرا را بهتر از اول ِ آن جمع بندی می کند. اما در برخی کتابهای دیگر نویسنده اخر ِ کتاب قرار است کتاب را تمام کند. چگونه اش هم خیلی مهم نیست. هول بودن و سرسری نوشتن را هم می شود در آن یافت.

البته بماند که خواننده هم آخر ِ کتاب را با همان حس ِ اول کتاب نمی خواند. در برخی کتاب ها دوست نداری به آخرش برسی، برخی ها را برای تمام شدنشان باید لحظه شماری کرد.

بی شک لزوما آخرِ کتاب، آخر ِ یک داستان نیست.


پی نوشت: از سری مکاشفات ِ آدمی که کتابهای نخوانده اش انبوه است و لازم است یکی تمام نشده به سراغ دیگری  رود!


ارسال به :
  •  Twitter
  •  Balatarin
  •  cloob 100゚
  •  Facebook
  •  del.icio.us
  •  Donbaleh
  • Digg
  •  Technorati
  •  Tumblr