نمیدانم
دوشنبه, بهمن ۵, ۱۳۸۸ ۲۰:۵۶
سلام.
راستش نمی دانم باید به کی سلام کنم . خودم ، یا تویی که این نوشته را می خوانی !
چون این چینش کلمات که ناخودآگاه بر کیبورد می نشنید ، نه از برای کسیست که بخواند و نه از برای بیان مفهومی و یا دردی و یا سخنی . این ضربات که فرود می آید بر این کیبورد نه از اختیار من و بلکه از درون آشفتگی های روزمره ایست که تازگیها سر لجاجت گرفته اند و دیگر عنانشان به دست من نیست .
گفته بودم که در حال تعمیرم و این تعمیر نه از باب درسها بلکه از لحاظ کشش های درونیست که گاه و بیگاه می کوبند بر پیکره اعصاب و روانم . شاید زندگی یک ماهه در سالن مطالعه دانشگاه اوقات مناسبی بود برای این تمدد روان که نه و بازگشت به گذشته ای که گاهی وقتها جز خاطره به یک اتوپیا نیز تبدیل شده اند و گویی جز سرابی بیش نبوده اند که اکنون هرچه می دوی نمی توانی از اعماق خیالت بازپسشان گیری .
مدتهاست که روزانه هایم را تمدید می کنم شاید فرصت بیشتری بیابم برای با خود بودنم و افسوس که هیچگاه نشده و گویی سر آن ندارد که بشود . وقتی نگاهت را به چشمان اطرافیانت می دوزی ، چیزی از ورای آن نگاهشان پیدا نیست . نه که پیدا نباشد ، شاید من نمیفهمم . تازگی ها تواناییم در درک آدمها کم شده ، با خودم هم که غریبه ام . اینست که گاه گداری که به عیادت خودم در آینه میروم لبخندی نثار خودم می کنم که شاید زخمه ای بزند بر آن چشمهایی که آنسوی آینه مرا می نگرد. هرچند دیگر از این لبخند هم خبری نیست ، گویی که خودم هم با خودم دشمنی دارم !
دستم به قلم هم نمیرود ، پیشتر هر وقت که کلمات را نمیتوانستم به زبان بیاورم ، می نوشتم ، می نوشتم هر آنچه را که خیالم را پرواز میداد و اوج میگرفتم و ناگاه…. و ناگاه که فرود می آمدم ، گویی قرنها بر من گذشته . چیرگی بر زمان را می توانسم با نوک خودکارم حس کنم آن لحظه که نقطه ی آخر را می گذاشتم که باقی بقایتان .
چهارشنبه ۷ بهمن روزیست که من وارد بیست و چهارمین سال از زندگیم میشوم . مسخره نیست؟ بیست و چهار سالش رفت ! به قول دوستی که چه زیبا گفت (( تیک تاک ساعت ، تاک تیک تاریخ است )) و این فرصت ماست که روبه پایان نهاده و من بیست و چهارمین سال از این فرصت را آغاز میکنم . نه ، بیست و سومینش را تمام کردم ، شاید این تعبیر مناسب تری باشد . و چه زشت است این پایان که با این کلمات رو به رو شود که گویی قدر نعمت را نمیدانی . ولی اینگونه نیست و میدانم که لحظه لحظه این عمر را منت باید کشید از خدایی که می داند که چه بر بنده اش میگذرد. ولی اگر چند وقت لطف کند و من را از بندگیش خلع کند ، سپاس بسیارش می گویم !
*شاید به خلاء دچار گشته ام که دیگر دلم هوای چیزی را نمی کند.
*نمیدانم و این تنها چیزیست که می دانم !
*کامنت که میگذارید ، متاسفم که نمیتوانم جواب دهم .
باقی بقایتان



غزل میس گفته است :
بهمن ۵م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۰ ب.ظ
دیگه یه حالی نذاشتین ادم روش بشه بهتون تبریک تولد بگه
.ناراحت شدم تو این حال دیدمتون
[پاسخ]
ارام گفته است :
بهمن ۵م, ۱۳۸۸ در ۹:۵۲ ب.ظ
میبینم که اوضاع همه از من بدتر!
[پاسخ]
saleh hazini گفته است :
بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۱ ق.ظ
سلام داش آرمان
آقا میدونی که خیلی میخوامت
با وبلاگت خیلی حال میکنم
داشی چه شده؟
تو خودتی!
نبینم حالت گرفته باشه ها
چون منم حالم میگیره
فدای لپات
[پاسخ]
صدف گفته است :
بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۶ ق.ظ
آقا آرمان این حرفا چیه؟
منم نزدیک تولدم همین جوری شده بودم.
اما من آرمان همیشگی رو می بینم که مدتی داره استراحت می کنه و داره راجب به خودش فکر می کنه. همین و دیگه هیچ. شما خیلی قوی هستید و ما همه منتظر آپ دوباره شما.
پس تولدتون مبارک. انشا ا… ۱۰۰ ساله بشین.نکنه می خواین از شیرینی دادن فرار کنید !من و مطمئن
هستم همه دوستان هم مثل من منتظریم شما روز ۷ بهمن با ۱ آپ طنز حسابی به عنوان شیرینی ما رو خوشحال کنید.
دلتان همیشه شاد و روزگار بر وقف مرادتان .
باز هم
تولدتان مبارک . ما منتظریم.
[پاسخ]
صدف گفته است :
بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۰ ق.ظ
صبح دیروز گذشت
صبح فردا ندمید
صبح امروز خوش است
به چه خوب است و عزیز
[پاسخ]
پرناز گفته است :
بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۹ ق.ظ
هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دستها پنهان
نفسها ابر،دلها خسته و غمگین
زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه
غبارآلوده مهر و ماه
زمستان است….
[پاسخ]
ایلیا گفته است :
بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۲ ق.ظ
اشکال نداره . ایشالله مشروط نمیشی همه ی اینا از یادت میره
[پاسخ]
سپیده گفته است :
بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۷:۲۸ ب.ظ
سلام.من فکر میکنم این یه اتفاق عادیه که تو زندگی همه میفته.یه زمانی هست که همه چی خوبه ولی تو خوب نیستی.حتی اگه حالتم خوب باشه میخوای این حال خوب رو از خودت بگیری.نمیدونم شاید یه جور لجبازیه.ولی مطمن باش تو یکی از همین ثانیه ها که حتی فکرشم نمیکنی یه اتفاق کوچیک میفته تو میشی همون آدمی که دلش برای خیلی چیزها و بیشتر از همه برای خودش پر میکشه…تولدت مبارک.ایشااله آغاز خوبی برات باشه..(من طی یه سری تحقیقات میدانی و علمی به این نتیجه رسیدم ۷بهمنی ها خیلی آدمای خوبیند.)
[پاسخ]
حامد اویسی گفته است :
بهمن ۶م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۸ ب.ظ
تولدت مبارک آرمان جان. فقط ۲ سال از من بزرگتری؟! فکر می کردم سنت بیشتر از این حرفا باشه :)
این روزها حال و روز منم بهتر از تو نیست… منم همیشه نزدیک روز تولدم که میشه همین احساسات گریبان گیرم میشه…
[پاسخ]
نازی گفته است :
بهمن ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۵۳ ب.ظ
سلام دوست خوبم من چند وقتی نبودم الان اومدم که با نوشته هات حال کنم که حالمو گرفتی البته همه ما گاهی دچار این روزمرگی ها میشویم . تولدت مبارک امیدوارم همون آرمان شاد با کلی نظرات با مزه رو ببینم.
[پاسخ]
اخمخ گفته است :
بهمن ۹م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۲ ق.ظ
بعضی وقتا میام اینجا که فقط اعلام حضور کنم تو وب لاگت
،و بدنی که مطالبتو میخونم
[پاسخ]
نازی گفته است :
بهمن ۹م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۷ ب.ظ
سلام دوباره بهتر نشدی؟ راستی چند تا جوک کرمانشاهی بهم رسیده که حتما باید با لهجه بخونی اگه دوست داشتی برات بفرستمو من که تو این حال بدم تنهایی اینقدر خندیدم که نگو برات تجویز میکنم بفرستم؟
[پاسخ]
ارام گفته است :
بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۱ ق.ظ
کجایی تو؟
[پاسخ]
غزل میس گفته است :
بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۴:۲۰ ب.ظ
امدم نبودید!!!
[پاسخ]